باز هم مثل همیشه من تاخیر دارم و به قول یکی از دوستان باز مدرسه ام دیر شد .دوباره فصل سرما شروع شده و من هم که ننه سرما ،حال و حوصله هیچی را ندارم.باز کریسمسی دیگر و سال نو میلادی دیگری هم گذشت. وقتی فکر می کنم ومی بینم تو این یک سال هیچ اتفاق خاصی تو زندگی من نیفتاده است متاسف می شوم .به قول ساموئل مکبث "نه کسی می آد نه کسی می ره هیچ خبری نیست".
خوب بگذریم تو این مدت که نبودم حسابی گرفتارامتحانات بودم و گرفتار خرید برای کریسمس و سال نو و انتظار برای آمدن کوچولویی که کلی ما را سر کار گذاشت تا آخر قدم رنجه فرمود و پا به این دنیا فانی گذاشت .دوباره عمه شدم.عمه خانم یک پسر کاکل به سر ویک ترقی کوچولو.یک مرد فسقلی که عمه اش عاشقش است .آخر می دانید زمان به دنیا آمدن این فسقلی من تو اتاق بودم.نمی دانید چه حسی دارد وقتی ببینی یک موجود کوچولو با چه تلاشی دارد به دنیا می آید.توآن مدت من فقط گریه می کردم و شکر خدا می گفتم و وقتی که این آقا کوچولو خودش را با سر انداخت تو این دنیا تنها چیزی که توانستم بگویم این بود:"وتبارک الله احسن الخالقین".

اگر بدانید چه حالی دارد بخواهید در گوش یک نوزاد اذان بگویید .این دومین تجربه نابی بود که با به دنیا آمدن "آرمان جیمز ترقی" بدست آوردم اولی که تولدش بود و دومی هم خواندن اذان در گوش کوچولوش.توی آن لحظه موهای بدنم سیخ شده بود و جالب این بود که آرمان جان با وجود سرو صدای همیشگی اش آن لحظه مثل یک فرشته کوچولو آرام توی بغلم نشسته بود و گوش می داد.و بعد هم که اسم مولا علی را توی گوشش گفتم و سپردمش به خدا و رسول الله و ائمه اطهار.
|
+| نوشته شده توسط
هدیه ترقی در جمعه چهاردهم دی 1386
|